تبليغاتX
غمکده
انقدر درد درون را در دل خود ریختم.تا که خود با درد هستی سوز خود امیختم

چن روزه دوباره خیلی تنهایو نبودنتو حس میکنم کاش پیشم بودی کاش میشود یه بار دیگه ببینمت

بابایی خهیلی نبودنت سخته ولی اگه صد سال دیگه بگذره از سفرت بازم من دوست دارم بازم عاشقتم

بازم تو عشقمی تو وجدمی تو همه کسمی بابابیی خیلی دوست دارم با جرات میگم بیشتر از گذشته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:18  توسط یکتای تنها  | 

 

انتظار واژه ی غریبی است ...


واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.


که چه سخت است انتظار


هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!


خواهم ماند تنها در انتظار تو


چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟


شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...


می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

 

گریان نمی مانم، خندانم!


برای ورودت ای عشق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:12  توسط یکتای تنها  | 

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها

خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها

لحظه هر لحظه پس از تو ، شب و گریه در کمینه

تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:59  توسط یکتای تنها  | 


من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نکني و

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نکني و
ببيني که سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اکنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است که من شاهد رفتن تو هستم


ببيني که سايه ام به
دنبالت است تا هرگزنپنداري تنهايي.
ولي اکنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است که من شاهد رفتن تو هستم


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:34  توسط یکتای تنها  | 

اين نيز بگذرد....مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفي شد و گردي از فراموشي پوشاندش....اين نيز بگذرد....مثل همه اشکهايي که در انزوا ريخته شد و هيچ کس نفهميدشان....اين نيز بگذرد مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهرباني هرگز بازشان نکرد....اين نيز بگذرد مثل گذر تلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي و بيقراري و دلتنگي براي اويي که ميداني بايد تنهايش بگذاري ....اين نيز بگذرد مثل زندگي


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:32  توسط یکتای تنها  | 

گرمای عشق

يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟
آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟!  ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش
دروني ات بودند
اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوريت
و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند
بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟
انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه
است
آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش  ميزند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:18  توسط یکتای تنها  | 

دل شکسته ام

 

دل شكسته ام را داد

نگاه خسته ام را داد بر باد

غم سر بسته ام را داد بر باد

همان رسمي كه نامش عاشقي بود

 بر باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:16  توسط یکتای تنها  | 

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري...

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آنرا دارد،که مرا زندگاني بخشد....

چشمهاي تو به من آرامش مي بخشد

و تو چون مصرع شعري زيبا،سطح برجسته اي از زندگي من هستي...

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهي ديگر،رونقي ديگر هست....

ميتواني تو به من زندگاني بخشي، يا بگيري از من آنچه را مي بخشي...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:17  توسط یکتای تنها  | 

بازم یه جمعه دیگه رفت و باز من منتظرم مولا جان بیا
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:34  توسط یکتای تنها  | 

 تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست

  چگونه جاي تو در جان زندگي سبزاست هنوز پنجره بازست ...

 تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري ! درختها ، چمن ها وشمعداني ها به آن تبسم شيرين ، به آن ترنم مهر ،

 به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند .

 تمام گنجشكان كه در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا مي كنند هنوز نقش تورااز فراز

 كاج بلند ، كنار باغچه ، زير درختها ، لب حوض درون آيينه پاك آب مي نگرند !

 تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده

 است طنين شعر نگاه تو در ترانه من ! چه نيمه شبها كه از پاره هاي ابر سفيد بر روي لوح سپهر تو راچنان

 كه دلم خواسته است ساخته ام چه نيمه شبها وقتي ابر بازيگرهزار چهره به هر لحظه مي كند ترسيم به

چشم  همزدني ميان آنهمه صورت تو را شناخته ام به خواب مي ماند ، به خواب ... تنها به خواب مي ماند!

چراغ ، آيينه ، ديوار بي تو غمگين اند تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يك دوست از تو 

 مي گويم    تونيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به

روي هرچه دراين خانه هست غبار سرد اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من به جز

 ياد تو همه چيز را رهاكرده است غروبهاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار ...

دو چشم خسته من دراين اميدعبث همچودوشمع سوخته جان هميشه بيدار است !

                                                  تو نيستي كه ببيني ... تو نيستي كه ببيني !

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:16  توسط یکتای تنها  | 

امروز وقتي دلتنگ لحظه هاي نبودنت بودم ، وقتي لبريز شده بودم از نبودنهاي بي دليل !!!

اين روزها تمام هستيت رادرون سه نقطه هاي هميشگي ات جاي دادي و

به سويم نشانه رفتي بي آنكه بداني من اين روزها هيچ نمي فهمم

از سه نقطه ها و سكوت و بي صداييت ...... براستي ......

ما چه ساده به هم پيوند زده بوديم ثانيه هامان را ...... به سادگي ......

من ناباورانه به باور بودنت رسيده بودم ......

تو باور لحظه هاي من شده بودي .....

اما افسوس .....

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:12  توسط یکتای تنها  | 

امشب شب اولین سالگرد رفتن باباس رفتنی که دیگه برگشت نداره

وای باورش سخته من که اصلا تحمل دوری بابا رو نداشتم الان یه ساله

بابا رو ندیدم وای بابایی دارم دیوونه میشم پارسال یه همچین شبی فکر

نمیکردم امسال این موقع نباشی دلم خیلی گرفته همه دنبال اینن که

مراسم فردا رو برگذار کنن ولی من اومدم تو اطاقم و دارم به این فکر

میکنم که چقد تنهام و چقد بعد از تو ضربه خوردم بابایی این که یه ساله

ولی اگه صد ساله دیگه هم از سفرت بگذره بازم یادت تو فکرو ذهن من

میمونه بابایی به اندازه تکتک ستاره های اسمون دوست دارم خدایا

کمکم کن بتونم با فردا راحت کنار بیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:8  توسط یکتای تنها  | 

 

 

امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد

در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ

اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازين که باز تو نيستي کنار من

ازين که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...

تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:54  توسط یکتای تنها  | 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:41  توسط یکتای تنها  | 

روز تولدم که اینقدر حالم بد بود فقط از صبح زود گریه میکردم وحسرت

پارسالو میکشیدم که کاش امسالم بابا بود ولی حیف که حسرت هیچ

وقت ادمو به ارزوهاش نمیرسونه فقط یه هفته به اولین سالگرد سفر

بابا مونده ولی من هنوز نتونستم با نبودنش کنار بیام هنوزم منتظرم تا در

بزنه و برم درو براش باز کنم ولی حیف که تمام اینا فقط تا همیشه برام

مثه ارزو میمونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط یکتای تنها  | 

سلام

نزدیکه جشنه تولدمه پارسال این موقع بابایی پیشم بود ولی امسال این

موقع فقط خاطراتش باهامه دلم میخواست امسال تولدم نباشم ولی

نشد واز شانس بد هنوز هستم کاش تو این چند روز پایانی برم ونباشم

تا خاطرات تلخ گذشته و خاطره پارسال شب تولدم واون کادوی قشنگ

بابا که حالا شده واسم یه یادگاری بزرگ ودوست داشتنی رو نبینم

بابایی دلم خیلی برات تنگه به اندازه همه دنیا دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:54  توسط یکتای تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط یکتای تنها  | 

از محبت بس که دیدم رنج ومحنت

                                فرق محنت را ندانم از محبت

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:36  توسط یکتای تنها  | 

خدایا فقط یه چیز ازت میخوام منو راحت کن
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:32  توسط یکتای تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط یکتای تنها  | 

 من

                              هر روز

                                      تو را مرور میکنم

                                              این کتاب زندگانی

                                                         تا کی؟

                                                              ورق خواهدخورد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط یکتای تنها  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:39  توسط یکتای تنها  | 

بابا یی کجایی دلم خیلی واست تنگ شده
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط یکتای تنها  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:41  توسط یکتای تنها  | 

پروردگارا نمی دانم دیگر چگونه اینهمه درد را تحمل می کنم.

غم در وجودم شعله می زند و من می سوزم از درون  و کسی نمی بیند

سوختنم را٬ویرانیم را.

دیگر ناامید و خسته ام.نمی دانم  در کدامین نیمه شب محو خواهم شد.

ناتوانم

٬دیگر رمقی برای گذر کردن از تاریکی های شب را ندارم و سپیدی روز مرا امیدی نمی بخشد.ناامیدم ولی امید رهایم نمی کند یارب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط یکتای تنها  | 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:4  توسط یکتای تنها  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط یکتای تنها  | 

خدایا کمکم کن حس میکنم خیلی ازت دور شدم خدایا خودت کمکم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط یکتای تنها  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:42  توسط یکتای تنها  | 

این دفعه برخلاف همیشه تپش سایه را با حرفهای دلم نقاشی می کنم حرفهایی که بایستی گفته می شد ولی آدم های زیادی آن ها را باور ندارند!

گاهی آدم ها انقدر تو اقیانوس زندگی شون غرق می شوند

بدون اینکه فکر کنند شنا کردن را بلدند یا نه؟

یا اینکه شروع به دویدن می کنند بدون اینکه به مقصد شون فکر کرده باشند ویا...

نمی دانم از چی باید حرف بزنم

اما تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده اینه که چرا

اعتقادات آدم ها می لرزه و یا اینکه جا خالی می کنند؟

چرا خودمون رو گم می کنیم و هیچ تلاشی برای پیدا کردن خودمون نمی کنیم ؟؟؟

ای کاش می شد فریاد زد تا یادمون بیاد کی بودیم و به کجا باید بریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط یکتای تنها  | 

 
set as your home page